<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای پائولو کوئیلو </title>
<link>http://paulo.blogfa.com/</link>
<description>داستانها و نوشته های پائولو کوئیلو </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Sep 2009 11:04:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;قدیسی در مکانی اشتباه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا افرای هستند که به راحتی از مشکلات بسیار بزرگ بیرون  می آیند در حالی که دیگران از مشکلات خیلی کوچک رنج می برند و در یک لیوان کوچک آب غرق می شوند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;رامش قصه زیر را تعریف کرد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی بود یکی نبود ، مردی بود که زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.رفتن به بهشت چندان برای این مرد مهم نبود اما بهر حال به بهشت رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آن زمان ، بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد،دختری که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت،و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در دوزخ ، هیج کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسائی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد،می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot; این کار شما تروریسم خالص است! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را به هم زده ! از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد . در چشمهایشان نگاه می کند.به درد  دلشان می رسد .حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می کنند،هم دیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990033 size=3&gt;&quot;با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف،در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990033 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;(به حرفهای دیگران گوش دهیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;در چشمانشان نگاه کنیم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;و به درددلهایشان رسیدگی کنیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;همدیگر را در آغوش بکشیم و ببوسیم و به هم عشق ارزانی داریم...)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990033 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 11:04:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;قورباغه و آب داغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مطالعات زیست شناختی نشان داده اند که اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با آب محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم قورباغه سرجایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغیر محیط) نشان نمی دهد.تا این که آب به جوش می&lt;FONT color=#000000&gt; آید و قورباغه می میرد.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;شاد و پخته می میرد!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد.&lt;FONT color=#990000&gt;سوخته اما زنده است !&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی ما هم مثل قورباغه ای آب پز می شویم.متوجه تغییرات نیستیم .فکر می کنیم که همه چیز روبراه است و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم گذراست .&lt;FONT color=#990000&gt;به سوی مرگ می شتابیم اما همان طور آرام و بی تفاوت ، در آبی که مدام گرم تر می شود باقی می مانیم .سرانجام می میریم ،شاد و پخته !&lt;/FONT&gt; بی آن که متوجه تغییرات اطرافمان شده باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با &quot;کارائی&quot; (درست انجام دادن کارها) باید &quot;موثر&quot; باشند(کارهای درست انجام دهند).و به این منظور باید مدام رشد کنیم ،باید فضا را برای گفتگو ،برای ارتباط با دیگران ،مشارکت و برنامه ریزی و رابطه ی صحیح باز کنیم.مبارزه بزرگتر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز اطاعت مهمترین عامل زندگی است و نه رقابت! به کسی که می توانیم دستور دهیم و از کسی که قدرت دارد اطاعت کنیم &lt;FONT color=#990000&gt;کجاست زندگی حقیقی ؟ بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم ، اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 11:22:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;استاد کیست ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مریدی از ملانصرالدین پرسید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-((چطور شد که استاد شدی ؟))&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملانصرالدین گفت : همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم .برای درک این واقعیت ،مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم . یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم جه کنم ؟ مردی از راه رسید و جلو من ایستاد . خواستم از جلو من کنار برود دستم را تکان دادم . او هم همین کار را کرد.فکر کردم چه با مزه .حرکت دیگری کردم . او هم از من تقلید کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگوئی انجام دادیم .مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود .چند هفته گذشت و از او پرسیدم : &quot;استاد بگو چه کار باید بکنم ؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخ داد : اما من فکر می کردم تو مرشدی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 10:49:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;اسحاق می میرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد . بقیه از اسحاق به خشم می آمدند ، اما کاری از دستشان بر نمی آمد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی اسحاق در گذشت . در مراسم خاکسپاری ، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاخام پاسخ داد : من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم . برای خودم ناراحتم .وقتی همه به من احترام می گذاشتند ، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم .حالا رفته ، شاید از رشد باز بمانم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jan 2008 15:05:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چهار نیرو &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Aug 2006 15:02:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مرغ توکا تصمیم می گیرد&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که &lt;STRONG&gt;باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.&lt;/STRONG&gt;))&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Jun 2006 09:49:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;چگونه جهنم را پر نگه می دارند ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- دیگر در این دنیا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &lt;STRONG&gt;ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jun 2006 23:08:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شاگرد دزد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مچ یکی از شاگردان استاد ذن ، بانکی ، را موقع درس درحال دزدی گرفتند. همه شاگردها از استاد خواستند که او را اخراج کند . اما بانکی تصمیم گرفت کاری نکند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چند روز بعد، آن شاگرد دوباره دست به دزدی زد و استاد آرام ماند .شاگردان دیگر اصرار داشتند که دزد مجازات شود تا درس عبرتی برای دیگران باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;استاد بانکی گفت : چقدر خردمند شده اید ! یاد گرفته اید که درست را از غلط تشخیص دهید و می توانید جای دیگری درس بخوانید .اما این برادر بیچاره هنوز نمی داند که درس چیست و غلط چیست و من باید این را به او یاد بدهم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاگردان دیگر هرگز به دانش و محبت استادشان شک نکردند و آن دزد نیز دیگر دزدی نکرد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 May 2006 16:13:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;در جستجو تردید نکن&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و گفت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت . اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 May 2006 22:12:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://paulo.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اهمیت جنگل&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;یکی از شاگردان ملانصرالدین پرسید : تمام استادان می گویند که گنج روح ، چیزی است که باید در تنهائی کشف شود.پس برای چه ما با همیم ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ملانصرالدین پاسخ داد : با همید چون جنگل همیشه نیرومندتر از درختی تنهاست .جنگل رطوبت هوا را تامین می کند ، در مقابل توفان مقاوم تر است و به باروری خاک کمک می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شاگرد گفت : اما چیزی که یک درخت را مقاوم می کند ریشه است . و ریشه ی یک درخت نمی تواند به ریشه درخت دیگری کمک کند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ملانصرالدین در جواب گفت : جنگل همین است .هر درخت با درخت دیگر متفاوت است ، هر&amp;nbsp; درخت&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ریشه ای مستقل دارد . راه آنانی که می خواهند به خدا برسند همین است :اتحاد برای یک هدف و همزمان آزاد گذاشتن هر یک اعضای گروه تا به شیوه ی خود تکامل یابد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Mar 2006 21:47:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paulo&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>paulo</dc:creator>
<guid>http://paulo.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
