تنها گناهکار
شاه وِنگ خردمند تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و شکایتهای زندانیان را بشنود .
زندانی متهم به قتلی گفت : (( من بی گناهم . مرابه اینجا آورده اند چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم . اما قتلی مرتکب نشدم .))
دیگری گفت : (( مرا به رشوه گیری متهم کرده اند . اما من فقط هدیه ای را پذیرفتم که به من دادند .))
همه ی زندانیان در برابر شاه وِنگ ادعای بی گناهی کردند . اما یکی از آنها که جوانی تقریبا بیست ساله بود گفت :
- (( من گناهکارم . برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم . این جا می توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم .))
شاه وِنگ فریاد زد :(( بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید ! این همه آدم بی گناه اینجاست ! این آدم همه را فاسد می کند ! ))