تبليغاتX
داستانهای پائولو کوئیلو

درخت مشکلات

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:10 توسط ایلیا |

تمنا باید قوی باشد

استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :

- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))

از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .

یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .

فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))

استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :

- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))

- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود ! ))

- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 21:45 توسط ایلیا |

سنگی که کم شد

یکی از بزرگترین بناهای تاریخی شهر کیوتو ، یک باغ ذن است . محوطه ای که از پانزده سنگ تشکیل شده است .

باغ اصلی ، شانزده سنگ داشت . بنا به داستان ، همین که باغبان کارش را تمام کرد ، از امپراتور خواست که از باغ دیدن کند.

امپراتور گفت : (( عالی است . زیباترین باغ ژاپن است و این سنگ ، زیباترین سنگ باغ است .))

باغبان بی درنگ سنگی را که امپراتور پسندیده بود ، از باغ برداشت و بیرون انداخت.

بعد به امپراتور گفت : (( حالا این باغ کامل و هماهنگ است . هیچ عنصری در آن ، متمایز از بقیه عناصرش نیست و هر کس آن را می بیند ، از هماهنگی کامل آن لذت می برد .))

(( باید  همچون زندگی ، تمامیت یک باغ را در نظر گرفت . اگر شیفته ی یکی از جزئیات شویم ، تمام جزئیات دیگر ، زشت به نظر می رسند . ))

 

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 21:56 توسط ایلیا |

تنها گناهکار

شاه وِنگ خردمند تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و شکایتهای زندانیان را بشنود .

زندانی متهم به قتلی گفت : (( من بی گناهم . مرابه اینجا آورده اند چون فقط قصد داشتم همسرم را بکشم . اما قتلی مرتکب نشدم .))

دیگری گفت : (( مرا به رشوه گیری متهم کرده اند . اما من فقط هدیه ای را پذیرفتم که به من دادند .))

همه ی زندانیان در برابر شاه وِنگ ادعای بی گناهی کردند . اما یکی از آنها که جوانی تقریبا بیست ساله بود گفت :

- (( من گناهکارم . برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم . این جا می توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم .))

شاه وِنگ فریاد زد :(( بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید ! این همه آدم بی گناه اینجاست ! این آدم همه را فاسد می کند ! ))

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 20:58 توسط ایلیا |

کسی که بیشتر نگران بود

یک بار از لئو بوسکالیا نویسنده امریکائی و استاد دانشگاه کالیفرنیا دعوت کردند تا در مدرسه ای ، عضو هیئت داوران مسابقه ای با این موضوع باشد : (( کودکی که بیشتر نگرانِ دیگران است .))

برنده مسابقه ، پسرکی بود که همسایه اش - مردی که بیش از هشتاد سال داشت - همسرش را از دست داده بود. پسرک که پیرمرد را گریان در حیاط خانه اش دیده بود ، به طرفش رفت ، در آغوشش نشست و مدت درازی همان جا ماند .

وقتی به خانه برگشت ، مادرش از او پرسید که به آن پیرمرد بیچاره چه گفته است ؟

پسرک گفت : (( چیزی نگفتم . او زنش را از دست داده بود ، و این حتما خیلی درد آور است . فقط رفتم تا کمکش کنم گریه کند.))

 

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 12:22 توسط ایلیا |

باز سازی دنیا

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را -که نقشه جهان را نمایش می داد- جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت :

-(( بیا کاری برایت دارم . یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟))

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت ؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد ، پسرک با نقشه کامل برگشت .

پدر با تعجب پرسید : (( مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟ ))

پسر جواب داد : (( جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم ! ))

                                                          

 

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 1:10 توسط ایلیا |